ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
 

سلام

به سایت شخصی نقل مکان نمودیم

امیدوارم اونجا همدیگرو ببینیم

هرکی مرام داشت ادرس لینک جدیدم و بزاره

ممنون

فوتوبلاگ

  بلاگ

 


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧
 

در چند شب گذشته بطور متوالی خواب کسایی رو دیدم که سالها در زندگیم بودن و حالا نیستند.

کسایی که دوستشون داشتم و دارم و در ضمیر ناخوداگاهم منتظر خبرم ازشون.

تقریبا خودشون و دیگران کاملا مطمئن هستند که من حتی گذر لحظه ای خاطرم هم به یادشون نیست.

ولی من....

 


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧
 

بی حوصله گی یکی از عواملی که داره زندگیم رو بهم میریزه ..تاثیر وحشتناکی روی رابطه هام گذاشته ه

هرکس به نوعی رفتارم و به خودش می گیره ...و دیگه کلا همه چیز بد فرم قاطی پاتی شده و هرچی سعی می کنم یه جوری این حالم و درست کنم تا بیشتر از این زندگیم از دستم نرفته نمی شه که نمی شه.

بی خوابی های شبانه..دل گرفتگی های همیشگی...و خیلی چیزای دیگه!

راهکاری واسش دارید؟


 
comment نظرات ()
 
گاهی وقتا، یه نگاه کافیه.
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ شهریور ۱۳۸٧
 

دو تا جوجه از بچگی عاشق هم بودند اما وقتی بزرگ شدند :

دیدن هردوتا شون خروسن (نتیجه اخلاقی تا وقتی جوجه ای عاشق نشو )


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٧
 

بی آنکه بخواهیم آدمها می آیند در زندگیمان، و بدتر از آن بی آنکه بخواهیم می روند از زندگیمان دیگر همه ما به این رفت و آمدها عادت کردیم، فقط اتفاق زمانی می افتد که آن آدم در ما ریشه کند، در ما رسوب کند، در ما بماند، و تو هی فکر می کنی آن آدم نرفته و در تو و زندگیت و کارهایت و حتی روزمرگی هایت مانده است، هر روز صبح با تو بلند می شود و شب با تو می خوابد، و در تمام طول روز در کنارت هست و مشاهده کننده تو هست، اینجاست که فکر می کنی آدمها می آیند و به قول خودشان میروند ولی در تو برای همیشه باقی می ماند و شاید خودشان اصلا از این ماندن و بودن خبر نداشته باشند...


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧
 

دیشب باز ما یکی از مراسم های خطرساز رو از سر گذروندیم

مراسم بسیار پر فیض عروس کشون از رسومات بسیار مقدسمون می باشد که همه مقید به شرکت در ان می باشند

و در ان از شکستن اینه سپر یا اتش گرقتن اتومبیل  هیچ اعبایی نیست..

خیلی حال داد


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
 
حتی فکر نبودنت تو زندگیم خردم می کنه
ولی هرگز عشق من به تو تاریخی و پایانی ندارد

 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
 
وقتی یک کاسه پر بادام می گذاری جلویت و شروع می کنی به خوردن این احتمال را میدهی که بعضی هاشن مثل زهرمار تلخ باشند.. حالا زندگی هم همین است گاهی اوقات مثل زهرمار تلخ می شود... و تو باید بپذیری این حقیقت را...
داشتم چند روزی خودم را با طعم تلخ زندگی سازگار می کردم... باورکن غر نزدم، حتی شکایتی هم نکردم..
فقط سکوت کردم و نگاه کردم به گذر زمان.... به همه آنچه بینمان گذشت و خیلی هاش را تو ندیدی و من تنها نگاه کردم و گاهی خندیم و گاهی گریه کردم..
تلخ بود! حرفت از طعم بادام نیز تلخ تر بود، ولی بلعیدم و دم نزدم...
تمام این روزها بیاد لحظه ی بودم که دستهایم را دور کمرت حلقه می کردم و نفس هایت.. نفس هایت...
همه چیز تلخ شده است حتی یاد دستهایم و حضورت..

پ.ن:این خداحافظی پایان همه چیز نیست... مثل همه ی خداحافظی ها....

اما دوباره حک نخواهد شد در این دفتر ....

شعری غمگین که سیاهی را به ارمغان آورد...

                                         دوباره باز می گردم روزی ، نمی دانم کی

                                                            شاید همین فردا!!!



 
comment نظرات ()